نگاه
دانشجوی یه لا قبا که گویی قید نمره این ترم خود را زده بود گفت:استاد ما به اندازه آمار به چگونگی نوشتن هم در تحقیقات خود نیازمندیم پس چرا برای یاد گرفتن این فن درسی در نظر گرفته نشده است؟ استاد گفت که نوشتن که کاری ندارد و همه آن را زود یاد می گیرند ولی آمار نیاز به آموزش دارد و گاهی لازم است که حتی بیشتر از دو واحد به آن اختصاص داده شود. دانشجو در حالی که در دلش می گفت:آره جون خودت با نگاهی که به استاد کرد گفت:آهان،که اینطور. در حین فرمایشات استاد چهار دانشجوی دیگر که در کلاس حضور داشتند با تکان دادن سر خود فرمایشات استاد را تایید می کردند و استاد از دیدن این شور و شوق در دانشجویانش در دل خنده ای کرد و بر خوشحالی اش بیش از پیش افزوده شد و تا متوجه علاقه دیگر دانشجویان به این درس شد بر سر ذوق آمد و خبر چاپ کتاب جدیدش با عنوان"تبدیل همه چیز به عدد در سه سوت"را به دانشجویانش داد و دانشجویان هم نیششان تا سرحد بناگوش از شدت خوشحالی باز شد و مدام از استاد سوالاتی در خصوص فصول کتاب و اتنشارات آن و... می پرسیدند.البته بر همگان پنهان نماند که چون از میان علما و فضلای حاضر کسی نتوانسته بود به راحتی این کتاب را بفهمد، همگی به اجماع رسیده بودند که این کتاب یکی از مهمترین کتابهای چند سال اخیر است و مطالعه آن بر اقشار دانشگاهی به ویژه دانشجویان از نان شب هم واجب تر است. غروب که شد استاد بعد از گذران یک روز کاری که تا آنجایی که توانسته بود بیشتر مفاهیم را برای دانشجویانش تبدیل به عدد کرده بود خسته و کوفته مسیر دانشگاه تا خانه را طی کرد تا به خانه رسید.در خانه را باز کرد و در حالی که از میان راه کوتاه حیاط عبور می کرد تا به داخل خانه برسد از بوی قرمه سبزی سه تاره خانم همسرش هوش از سر ش رفت و بر سرعت قدم هایش افزود تا زودتر به داخل خانه وارد شود.داخل که شد پس از تعویض لباسهای اتوکشیده خود لباسهای راحتی اش را بر تن کرد و در حالی که بر روی کاناپه روبروی تلوزیون لم داده بود و مشغول تماشاش تلوزیون بود سه پیده خانم دختر کوچکش تاتی تاتی کنان از اتاقش به درون حال نزول اجلال نمود و گُرُپی پرید بغل بابا و حالا ماچ نکن کی ماچ کن.در همین حین که استاد با دختر کوچکش مشغول بازی کردن بودگفت: دخمل بابا بگو ببینم بابا رو چقدر دوست داری؟سه پیده کوچولو که از همه جا بی خبر بودگفت:من بابالو خیلی زیاد دوس دالم.استاد که انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت پس از شنیدن این جمله دخترش، چهره اش برافروخته شد و رنگ صورتش همچون لبوی داغ قرمز شد و ابروهای خود را در هم کشید و با چهره ای عبوس و ناراحت رو به دختر کوچکش گفت:مگه نگفتم هر موقع از تو پرسیدم بابارو چقدر دوست داری بگو هزار تا،خیلی زیاد یعنی چی.و در همین حین برای اطمینان از صحت گفته خود کتاب جدیدش را باز کرد و به فصلی که در آن دوست داشتن را تبدیل به عدد کرده بود نگاه کرد و مطمئن شد که دوست داشتن خیلی زیاد از نظر کودکان سنین چهار تا شش سال یعنی همان هزارتا. شب که بر سر سفره شام نشسته بودند ،سه تاره خانم همسر استاد که سُقلمه های پی در پی سی ما دختر بزرگ استاد امانش را بریده بود سرش را برگرداند و رو به استاد گفت:راستی میخاستم یه چیزی رو بهت بگم،میدونستی قراره برا دخترمون خواستگار بیاد؟ استاد که پس از شنیدن این خبر، تکه های کوچک جوجه کبابی که در دهانش بود به درون گلویش پرید و پس از سرفه های بسیار و خوردن لیوان های متمادی پر از آب تازه سرحال آمده بود گفت:کِی قراره بیان؟چرا به من چیزی نگفتین؟ سه تاره خانم گفت:حالا فقط صحبتش شده و قرار خاصی تعیین نشده. استاد پس از شنیدن این خبر گفت:آهان، خیالم راحت شد،آخه هر چیزی حساب و کتاب داره، همینجوری که نیست که هرکی بیاد خواستگاری و دخترمون رو ورداره و ببره.باید در موردش تحقیقات کنیم و منم که خودم استاد تحقیق هستم و از این نظر مشکل خاصی نداریم.حالا دختر جون بگو ببینم از کجا با هم آشنا شدید؟ سی ما که سرش از شدت خجالت پایین بود و مشغول شمردن گلهای قالی بود گفت:از همکلاسی های دانشگاهمونه،خیلی میشناسمش و اونم من رو خیلی دوست داره.تازه خیلی بچه درسخونیه و خیلی با ادبه. استاد که پس از شنیدن کلمه های خیلی از زبان دخترش خونش به جوش آمده بود و انگار که بر روی اعصابش ارتش سرخ چین رژه می رفتند گفت:این خیلی خیلی ها که میگی باید دقیقاً معلوم بشه که یعنی چقدر و من باید یه کمی در مورد اون تحقیقات کنم ببینم واقعاً اون پسر چقدر تو رو دوست داره و واقعاً چطور پسریه. شب که استاد به اتاقش رفته بود تا بخوابد قضیه خواستگار دخترش سی ما سخت به سلول های مغزش فشار آورده بود و فکر او را به خود مشغول کرده بود.همین امر باعث شد که شب را تا صبح نخوابید و همواره در این فکر بود که برای تحقیق در مورد آن پسرک آسمان جُل از کدام آزمونها و پرسشنامه ها استفاده کند تا پی به خُلقیات آن جوانک ببرد به همین خاطر...
وبلاگ دکتر سعید صفایی موحد